اسباب کشی

انتظار به پايان رسيد !!!!
سحر دات کام شد . از اين به بعد اينجا مينويسم . اونايی خوندن به اونايی که نخوندن برسونن .

HTTP://WWW.SA-HAR.COM

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢


ميراث آدم

 
بر او گريه ميکنند بی آنکه او را بشناسند
بر او گريه ميکنند تا در بهشت درختکاری کنند
بر او گريه ميکندد تا شفيعشان شود و روپوشی گردد بر تمام کثافت کاريهايشان
  
***
پیش چشمم را پرده ای از خون پوشانده است . صحرای سوزانی را مینگرم با آسمانی به رنگ شرم و خورشیدی کبود و گدازان و هوای آتشریز و دریای رملی که افق گسترده است و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام ، همسفر فرات زلال است 
    و شمشیرها از همه سو کشیده و تیرها از همه جا رها و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت و کینه ها زبانه کشیده و دشمن در همه جا در کمین و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین  و زمین شوره زاری بیحاصل و شنها داغ و تشنگی جانگزا و دجله سبز دور و فرات سیاه مرز کین و مرگ وار در اشغال خصومت جاری و ... .
 
   میترسم در سیمای بزرگ و نیرومند " او" بنگرم او که قربانی این همه زشتی و جهل است .
 
     به پاهایش مینگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را به پا داشته است . ترسان مرتعش از هیجان نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم اینک دو دست فرو افتاده اش ، دستی به شمشیری که به نشانه شکست انسان فرو می افتد اما پنجه های خشمگینش با تعصبی بیحاصل میکوشد تا هنوز هم نگاهش دارد.
 
    جای انگشتانی خونین بر قبضه شمشیری که دیگر...افتاد و دست دیگرش همچنان بلا تکلیف.
 
   نگاهم را بالاتر میکشانم از روزنه های زره خون بیرون میزند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می مکد تا هر روز صبح و شام به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند .
   نگاهم را بالاتر می کشانم گردنی که همچون قله حرا از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است .
   به سختی هولناکی کوفته و مجروح است اما خم نشده است.نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم : ناگهان از دود وبخار همچون توده انبوه ، خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و ... دیگر هیچ .
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد . دندانهایی به غیظ در جگرم فرو میرود . دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند ، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد که " هستم " که " زندگی میکنم " که " این همه " " بیچاره بودن " و " بار" " بودن " این همه سنگین !
  اشک امانم نمیدهد ، نمیتوانم ببینم پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشانده است . در برابرم همه چیز در ابهامی از خون وخاکستر می لرزد . اما همچنان با انتظاری ملتهب از عشق و شرم خیره مینگرم . شبحی را در قلب این این ابر دود باز می یابم . طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش ، چهره پرومته رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است . هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند .
    غبار اابهام تیره ای که در موج اشک من میلرزد کنار می رود و روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر ، هم اکنون سیمای خودایی او را خواهم دید . چقدر تحمل ناپذیر است ، دیدن آن همه درد ، این همه فاجعه در یک سیما .
   سیمایی که تمام رنج انسان را در سر گذشت زندگی مظلومش حکایت می کند .سیمایی که ... چه بگویم ؟
   مفتی اعظم اسلام او را به نام یک خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد محکوم کرده است و به مرگش فتوی داده است . در پیرامونش جز اجساد گرمی که در خرمن خویش خفته اند کسی از او دفاع نمیکند . همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج در صحرا از موج خون قامت کشیده و همچنان بر رهگذر تاریخ ایستاده است نه باز می گردد که به کجا ؟ نه پیش میرود که چگونه ؟ نه می جنگد که با چه ؟ نه سخن می گوید که با که ؟ و نه می نشیند که ... هرگز.
   ایستاده است و تمامی جهادش اینکه " نیفتد " همچون سندانی درزیر ضربه های دشمن و دوست . در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین در طول تاریخ از آدم تا خودش ! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم در نگاه این بنده خویش می نگرد خاموش و آشنا ! با نگاهی که جز غم نیست همچنان ساکت می ماند ، نمی توانم تحمل کنم ... . سنگین است تمامی « بودن » م را در خود میشکند و خرد میکند میگریزم اما می ترسم تنها بمانم ، تنها با خودم ، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است . به کوچه میگریزم تا در سیاهی  جمعیت گم شوم .
   در هیاهوی شهر صدای سرزنش خویش را نشنوم ، خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر آشفته و دردناک می گرید . عربده ها و ضجه ها و علم و عماری و صلیب و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی وپشت و پهلوی خود می زنند  و مردانی ، همه جا پیشاپیش خلایقتنها و آواره به هر سو می دوم . گوشه آستین این را میگیرم . دامن ردای او را میچسبم . می پرسم با تمام نیازم میپرسم ، غرقه در اشک و درد :این مرد کیست ؟ دردش چیست ؟ این تنها وارث تاریخ انسان ، وارث پرچم سرخ زمان تنها چرا ؟ چه کرده است ؟ چه کشیده است ؟ به من بگویید نامش چیست ؟
هیچکس پاسخم را نمی دهد ... .

~

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢


 

من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن ، شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
بر از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن ، شمع و شکر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت:
آمدم ، نعره مزن ، جام مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست ، دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که ولی ، جر که به سر هیچ مگو
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن ، شمع و شکر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن ، شمع و شکر هیچ مگو
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن ، شمع و شکر هیچ مگو

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢


!!!!

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢


فينگيلی

 

    !!! THE FIN MEANS THE FINGILI   

  

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢


 

 

THE FIN

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢


شمع فوت پروانه

امشب شب تولده يه فرشته س

يه پريوش

يه عاشق

مامان تولدت مبارک

***
تو ای الهه فقر !!! از جان کودکان خيابان خواب  چه می خواهی ؟
نميدونم چطور ميشه کاری کرد . ولی ميدونم دوای درد اين بچه های 
معصوم خيابان خواب نه با ۵ تومن ۱۰ تومن منو تو خوب ميشه نه
با ميزگردای علمی اجتماعی دروغين .
***
حيفه جشنواره تموم شه و "رسم عاشق کشي" و نبينين . مطمئنم که
تو اکران عمومی سانسورش ميکنن . خب پاشين برين ببينين ديگه !!! 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢


با تو ام گوش کن

 

نمی توانم عهد کنم که

تغيير نخواهم کرد

نمی توانم عهد کنم که

خلقيات متفاوت نخواهم داشت

نمی توانم عهد کنم که

گاهی احساسات تو را جريحه دار نخواهم کرد

نمی توانم عهد کنم که

آشفته نخواهم شد

نمی توانم عهد کنم که

همواره قوی خواهم بود

نمی توانم عهد کنم که

قصوری نخواهم کرد

اما . . . .

می توانم عهد کنم که

همواره پشتيبان تو خواهم بود

می توانم عهد کنم که

افکار و احساساتم را

با تو سهيم خواهم شد

می توانم عهد کنم که

تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی

می توانم عهد کنم که

هر کاری بکنی درکت خواهم کرد

می توانم عهد کنم که

با تو کاملا صادق خواهم بود

می توانم عهد کنم که

با تو خواهم گريست و خواهم خنديد

می توانم عهد کنم که

کمکت خواهم کرد به هدف هايت برسی

اما . . . .

بيش از همه

می توانم عهد کنم که دوستت خواهم داشت .

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢


فوق ليسانس !!!!!

۱- فکر کنم نظم طبيعت دچار اختلال شده !! باور نکردنيه : من فارغ التحصيل شدم

۱.۲۵ - ای استاد راهنما ای زيبا !!! ای نازنين ؟؟؟ تو رو جون مادرت اين پروژه منو تاييد کن بده بره !!

1.5 - فوق ليسانس ، ما داريم مياييم ، واسه چی ميخندين ؟

1.75- !!!؟؟؟؟!!!!

۲- هيچکی نتونست به سوال چه جوری ميشه ۳۲ نفر با هم سوار رنو بشن جواب بده .

جواب : ۳۲ نفر تحت هيچ شرايطی توی يه رنو جا نميشن . واقعا تعجب ميکنم ،  اين يه

 سوال هوش ساده بود !!!

۲.۵ - مامانم میگه بچه خوبی باشم دست تو دماخم نکنم پیشی رو پیش نکنم داداشمو  خیس نکنم توی حيات جيش نکنم  
ولی من گوش نمیدم ، دست تو دماخم میکنم پیشی رو پیش میکنم داداشمو خیس میکنم توی حيات جيش ميکنم مامان خوبی دارم ولی دوستم نداره چون که من ، چون که من ، دست تو دماخم میکنم پیشی رو پیش میکنم داداشمو خیس میکنم توی حيات جيش ميکنم

۳- در خرابات مغان نور خدا می بينم  

 !!! SAHAR WILL BECOME  .COM  

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢


وااااااااای

سوتی هم سوتی های قديم 

       ديروز وقتی که امتحان دادم ثاينه های آخر رو حساب حرف قديميا که گفتن :

کار از محکم کاری عيب نمی کنه تصميم گرفتيم مراسم پاچه خواری آخر ورقه راه بندازيم جونم براتون بگه توی اون يه دقه که مونده بود با آب و تاب می خواستم بنويسم

استاد عزيزم سرکار خانم فلانی

از اينکه يک ترم صبورانه بنده را تحمل کرديد و ممنونم و سپاسگذارم و جبران زحمات و حلاليت و از اين  جور حرفا اما چشمتون روز بد نبينه ثانيه آخر که ورقه رو داشتن از دستم می کشيدن ديدم نوشتم 

استاد عزيزم سرکار فلانی

از اينکه بی صبرانه بنده را تحمل کرديد خيلی خوشحالم و بقيه ماجرا !!!!!!!

فقط از اين يه امتحان نمی ترسيدم که از با اين سوتی عميقی که دادم از ديشب تاحالا دارم کابوس

می بينم .... خدا به خير بگذرونه

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢


۳۲ !!

 

 ۱ - به يک نفر متخصص جهت انجام پروژه پايانی نيازمنديم .

 ۲- چه جوری ميشه ۳۲ نفرو با هم سوار يه رنو کرد ؟ ( به برندگان به قيد قرعه يک لینک اهدا خواهد  شد و هر يک روز ۱ امتياز )

۳ - HADI TOONS : بهار موحد بشیری که            

در سال 1358 در تهران به دنیا آمده است از معدود کاریکاتوریست های زن ایرانی است که در عرصه کاریکاتور خوش درخشیده است.
او که کارش را از مجله "طنز و کاریکاتور" آغاز کرد با تمرکز بر کاریکاتور چهره آن را به شکلی تخصصی ادامه داد و اینک به شیوه ای منحصر به خود دست یافته است.
تکنیک کارهای "بهار" نقطه پردازی ظریف بر روی چهره بوده است که در کارهای جدید او استفاده از مداد رنگی به چشم می خورد. او شناخت خوبی از آناتومی چهره دارد و زاویه دید خوبش در نوع اغراقی که به چهره می بخشد کارهای او را از دیگران متمایز میکند

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢


شب امتحان و enya و شمع و گل و توطئه !!

 

 

RR011896 - Flatline on a Heart MonitorIS527-038 - Reading in the library

  ?? pass or not pass

 

 Enya - only time :

download

Who can say
Where the road goes
Where the day flows
Only time
And who can say
If your love grows
As your heart chose
Only time
Who can say
Why your heart sighs
As your love flies
Only time
And who can say
Why your heart cries
When your love lies
Only time

Who can say
When the roads meet
That love might be
In your heart
And who can say
When the day sleeps
If the night keeps
All your heart

Night keeps all your heart

Who can say
If your love grows
As your heart chose
Only time
And who can say
Where the road goes
Where the day flows
Only time

Who knows - only time
Who knows - only time

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢


بچه مثبت

 

 همينجا جلوی چشم همه  بهت قول می دهم تمام سعيم را بکنم تا درسامو

 برای بيست بخونم تا حداقل ۱۵ - ۱۶شم بعدشم فکر تقلب و مشورت و

همفکری و مشاوره با بغل دستي !! رو هم از کلم بندازم بيرون چشمم رو ورقه

خودم باشه و کف دستمم تميز تميز !!! باشه تا اين ترم آخری به خير و خوشی

بگذره و از شر هرچی امتحانه هم تو يه نفس راحت بکشی هم من .....

قبوله ؟ 

قبول ؟؟

***

مصاحبه با تنها راننده زن اتوبوسهای شرکت واحد تو اينجا بخونين . مخلصيم

حاج آقا !!!

***

اينم وبلاگ يه خانوم گل راننده تاکسی  

***

اسپيکرا روشاااااااااان : يه جورايی نازنين خيلی می خوامت ، حاليته ؟؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢


تب تند

 ساندويچ !!

***

 ای کودک آواره ، من ترا فراموش كرده ام ، من برای اينكه راحت زندگی كنم  ترا  فراموش كرده ام ، ای كودك آواره اگر به آوارگی تو فكركنم تمام شاديهای مسخره زندگيم هدر ميرود ، اگر به سرما و كوران شن و ماسه شهر بم فكر كنم ديگر نميتوانم مثل هميشه راحت بخوابم .

ای كودك آواره من  شنيده بودی تب تند زود ميشكند ؟؟

*** 

اينجا اينجوری شد

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢


قرص

 

- بدون شرح -

***

اون بچه ( تو بخون آدم بزرگ‌) که روی پل عابر پياده ترازو گذاشته ولی صدقه

قبول نميکنه صد برابر تو که برای ۲ نمره خودتو جلوی استاد خوار و ذليل ( تو

بخون مثه تکون دادن دم سگ واسه گرفتن غذای بيشتر  ) ميکنی ، عزت نفس

داره  .

***

اينکه مردم چی فکر می کنند مهم نيست . مهم اينه که تو بنويسی و اين آرزوی

منو  براورده کنی .کاش قرصهامو  خورده بودم تا بهتر از اين می نوشتم . ولی

شيکار کنم خوب نياوردم ديگه !!! ...آخه  شرا !!! شرا !!!!  نمی دونم ؟؟؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢


دانشجويي از هند

 

فرياد و فرياد و فرياد در سكوت من جاريست ، چرا كسی چيزی نميشنود ؟

 

***

از جمع من تــــــــــا ضرب تو

راهي بجـــــز تفريق نيست

 

دلـخوش بـــه مجذورم مكن

اينجـــــا مگر تقسيم نيست

 

بــا راديكـــال عشق بيــــا

تــــا بشكند تـــــــوان تـــو

 

چيزي نچــــرخــد بهتــــر از

سينوس مــن آلفاي تـــــو

 

  اگـــــــــــر عاشق شود y

بی پرده  x2 می شود

 

چـــيزي شبيه معـجــــــــزه

بــــــا جذر ممكن مي شود

 

گـــــــر x داري در ســــوال

جـــــايي براي ترس نيست

 

در انــتــهــــاي مــسئلــه

ديگر مجـــــال بحث نيست

? بهنام شفيعي

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢


آدم برفی

 

***

دوباره ميسازمت وطن ، اگرچه با خشت جان خويش

***

 

 

برف قشنگ امروز منو به ياد اين شعر انداخت :

يادت اون روز برفي
وسط فصل زمستون
تو پريدي پشت شيشيه
من زدم از خونه بيرون

يادت اشاره كردي
آدمك برفي بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچي كه دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و
روي همديگه مي چيدم
شاد و خندان بودم انگار
كه به آرزوم رسيدم

رو پيشونيش با يه پولك
يه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جاي پوس گردو گذاشتم

رو سينش با شاخه ياس
يه گلوبند و كشيدم
روي لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو كشيدم

يادم با نگروني
تو يه ها كردي رو شيشه
دزدكي برام نوشتي
نكليف قلبش چي ميشه

شرم گرم لحظه ها رو
توي اون سرما چشيدم
سرخيشو رو پوست سرد
آدمك برفي كشيدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فكر ميكردم
نميگفتم نمي صرفه

ولي فصل آشنايي
زود گذر بود و گريزون
شما از اون خونه رفتين
آخر همون زمستون

رفتي و قصه اون روز
واسه من مثل يه خواب شد
از تب گرم جدايي
آدمك برفي هم آب شد

كاشكي ميشد كه دوباره
روبروت يه جا بشينم
يا كه رد پات رو برف
توي كوچمون ببينم

كاشكي ميشد توي دنيا
هيچ كسي تنها نباشه
عمر آدم برفي هامون
امروز و فردا نباشه

قول ميدم تا آخر عمر
ديگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر
آدمك برفي نسازم

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢


حقيقت چيست ؟

جاي بس تاسف و تاًثر عميق دارد كه در روز تولد يكي از پـاك ترين انسانهاي روي زمين (حضرت عيسي مسيح) شاهد اتفاقي چنين باشيم. اما آنچه بيشتر باعث تعجب مي گردد اين است كه در اخبار سراسري ساعت 9 شب در يك مكالمه تلفني بـا جناب رئيس جمهور ايشان بعد از ابـراز تاسف عميق از اين جريان از نـاكـافي بودن امكانات دولتي صحبت مي كنند و طبق معمول هميشه اين مردم هستند كه بايد جور دولت و بي كفايتي آن را بكشند، همانطور كه در طول اين 25 سال گذشته هميشه اين مردم بودند كه به كمك هموطنانشان در حوادث و مشكلات مختلف كه پيش مي آيد مي رسند. البته در طول 8 سال جنگ مردم ايران به خاطر حفظ شرافت و حراست از خاك ميهن به كمك اين حاكمان مستبد رسيدند ، كه اگر نبود آن كمكها اينها سالها پبش رسوا شده و دست از سر اين ملت سرا پا احساس و عشق بر مي داشتند.

اما چه مي شود كرد كه ايراني ، ايرانيست و نمي تواند ناراحتي دشمنان خود را ببيند، چه رسد هموطنان خود را. اگر به ياد داشته باشيم چندي قبل بود كه براي كمك به كودكان عراقي مردم ايران دست بكار شدند و هر آنچه كه مي توانستند انجام دادند. كودكاني كه پدرانشان، فرزندان اين آب و خاك را به خاك و خون كشيدند.
اما نكته جالب توجه اين است كه ايكاش آقايان و آقازادگان مقدار كمي از آنچه را كه به اسم حق المشاوره و يا كميسيون و يا هر اسم منحوس ديگري كه دارد را به اين كار اختصاص دهند.
براي مثال همين چند ميليون دلار ناقابلي كه فرزند يكي از مطهرترين انسانهاي موجود در ايران كه از شركت استات اويل گرفته بودند را به اين كار اختصاص مي دادند. و يا ديگر آقايان و آقازادگان آنها كه نمونه هاي زيادي در بين اين مطهرين روزگار وجود دارد، مثل آقا زاده جناب آقاي طبسي اين نيك مردي كه با داشتن ثروت بي كران آستان قدس رضوي كه حداقل 90% زمين هاي استان خراسان موقوفه اين آستان است و با داشتن چندين كارخانه و باغات و سهام هاي فراوان در شركتها و کارخانجات بزرگ صنعتي دنيا وصدها مركز سرمايه گذاري و انواع و اقسام شركتهاي مختلف به يكي از ثروتمندترين سازمانهاي دنيا معرفي شده است ، در حالي كه حتي براي حفظ ظاهر هم كه شده مقداري از اين همه ثروت بيكران را خرج خود مردم مشهد بكند. براستي جاي شگفتي دارد در شهري كه در تمام طول سال زائرين بسيار دارد و اين مسافران در طول اقامت چند روزه خود در آن شهر مقدس بيش از هر چيز تكدي گري و فقر ناشي از ظلم را مشاهده ميكنند. در منطقه فقير نشين شهر مقدس مشهد در پائين خيابان، و خيابان طبسي به پائين هر چه بيشتر ميروي بيشتر غم و اندوه وجودت را ميگيرد، در شهري كه مدفن يكي از امامان عالم تشيع است، نميكنند حداقل از پولهاي كـه مـردم بـه عنوان نذر در ذريح مي ريـزند بـه خـود ايـن مـردم كمـك كنند. جــالب اينـجاست كـه وقتي مي خـواهند پولهاي درون ذريـح مقدس امـام رضا(ع) را خـالي كنند و در جيب مبارك بگذارند اينقدر ناقابل مي بينند كه مي گويند غبار روبي مي كنند، بـه واقعيت هم در كنار اين همه ثروت و مكنتي كه آستان قدس رضوي دارد، اين پولها مانند غباري بيش نيست، بگذريم كه اگر از اين باب بخواهيم صحبت كنيم مطمعناً كتابي به 100 برابر شاهنامه فردوسي خواهد شد.
ولي در آخر كلام تذكري نيز از باب تجربه به مسئولين اين حادثه نيز مي دهم ، در سالهاي نه چندان دور كه فاجعه اي مانند اين در شمال كشور در منطقه منجير و رودبار رخ داد، كمكهاي بيشماري از طرف كشورهاي دوست و سـازمانهاي بشر دوستانه بـه ايـران رسيد ولي دريغ و صد دريغ كه آن قسمت از وسائل (مانند بيمارستانهاي صحرائي) كه به گفته بعضي از مسئولين وقت آنها مجهز به پيشرفته ترين تجهيزات پزشكي بودند هرگز به آن مناطق نرسيد. و بعدها چادرهاي ارسالي از كشورهاي ديگر و همچنين ديگر وسائل و لوازم كه قابل فروش بود در خيابان ناصر خسرو مي توانستي تهيه كنيد.
به هر حال در اين پايان عمر شما كه فكر نمي كنم زياد از آن باقي مانده باشد، بـه خاطر همان خدائي كه به نام او جنايت ها كرديد و ظلمهاي فراوان بر اين مردم مظلوم روا داشتيد، به كمك اين مصيبت ديدگان بشتابيد.
شايد خداوند نيز در آن دنيا كه شما خود براي مردم به تصوير كشيديد، آتش كمتري در عذاب شما بكار برد.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢


سحر

 

 

      او طاقت درد ترا نداشت ‏... .

 

      شنيده بودم که دوست واقعی اونه که از مرگ دوست تب کنه و امروز به چشم

 

      ديدم .

       

      حال  سحر زیاد خوب نیست ، حالی اگر بود دعایی بکنیم ... .

 

       ب.ر ( دوست سحر )

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢


سوگ نامه بم

    امشب در حالی از سرما به خود لرزيدم که دمای ديشب بم به هفت درجه زير صفر

    رسيده بود و اين يعنی ۹ درجه سردتر از هوای تهران و من چه ميفهمم سرمای

    کوير  يعنی چه ...

    و من نمیتوانم درک کنم حال آن دختر بچه ای را که بايد تک پتوی هديه !! رسيده را 

    بدور جنازه مادر بپيچد ...

    من هرگز نميتوانم درک کنم حال پريشان مادری را که منتظر لودر نشسته است تا

    تک پسرش را از زير آوار بيابد .

    و من نميتوانم تصور کنم که چگونه پدری در گوشه خيابان ( کدام خيابان ؟) به نظاره

    صورت دختر غرقه در خون  خود نشسته است

    ای کاش اين سوگ نامه برای تو مادر ميشد ... . 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢